X
تبلیغات
پروانه های دلم
من، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
مدتهاست که دیگه کسی سری به این صفحه نمیزنه انگار، مثل دفتر خاطرات خصوصی خودم شده...شاید هم خوبه، اینطوری حرفهامو بی دغدغه مینویسم

امشب شب سال نو بود، همراه عزیزانی بودم در سرمای -30 درجه در میان مردمانی که سال نو رو با نور و رقص و موسیقی جشن گرفته بودند، صدای شادی به آسمان بود...من اما حال خوشی نداشتم، باید برمیگشتم خونه، راه دور بود و سرما همسفر خوبی نبود، چند بار تصمیم گرفتم تنهایی برگردم، اما دوستانم منو منصرف کردند که صبر کن کمی بعد با هم بریم...اما من واقعاً ناخوش بودم و سرما هم خیلی مزید برعلت آزارم میداد، آخر عزمم رو چزم کردم که برگردم خونه

دوستام سعی کردند مطمئن بشن که من زمان حرکت اتوبوس رو چک کردم و اینکه من دیگه واقعاً توان موندن ندارم و باید حتماً برم...لحظه خداحافظی باهاشون برام مملو از غم شد تو هیاهوی اون همه شادی ...هیچ کدومشون حتی پیشنهاد هم نداد که منو حتی تا یه جایی همراهی کنه! حتی عزیزترینشون...  

شاید توقع زیادی باشه، اما عمیقاً احساس کردم سرما به قلبها نفوذ کرده

تو راه خونه هم مشکلاتی پیش اومد اما بعد از یه مدت طولانی و به لطف خدایی که با بودنش هیچ کس تنها نیست رسیدم خونه، یخ زدگی دست و پام و لرزش بدنم بعد از مدتی خوب شد، اما رخوتی که به قلبم نفوذ کرده بود و لرزش دونه های اشک روی صورتم باقی موند


+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1392ساعت 11:50  توسط فرناز کرمانشاهی  | 

گاهي دلم ميخواد بي دغدغه گريه كنم... چه التيامي است گاهي گريه، وقتي همه ي بغض تو رو بيرون مياره از عمق سينه ات، كاش اون كسي كه ميتونم ساعتها بي دغدغه سر روي شونه اش بذارم يا خيلي ساده جلوش بشينم و گريه كنم ، اينجا بود و فقط او بود و شانه ي مهربان و چشمان پر رمز و رازش و دلش كه مثل يه درياست و با اشك من متلاطم نميشه.

چقدر گاهي احساس ميكنم كوچكم من در اين عالم....چقدر هنوز تا بزرگ شدن فاصله دارم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1392ساعت 11:11  توسط فرناز کرمانشاهی  | 

این حقیقت داره که وقتی بنفشه زیر بارون میمونه وگلبرگهاش شکسته و خمیده میشه، پروانه دیگه سراغی ازش نمیگیره...؟

انگار همین چند ساعت پیش بود که پروانه روی لبخند بنفشه نشسته بود که ناگهان ابرهای تیره آسمون رو پوشوندند، باد تندی وزید و صدای رعد پروانه رو از جا پروند! بنفشه گفت برو زیر برگهای پهن، برو جایی که در امان باشی مبادا بالهای ظریفت خیس بشن! پروانه مردد بود، چرخی زد و برگشت، بنفشه قامتش رو راست کرد و گفت، نگران من نباش، اونی که پای منو اسیر خاک کرده، حتماً واسه این روز بارونی هم یه فکری کرده...برو زیبای دوست داشتنی، مراقب خودت باش...پروانه قول داد که زود برمیگرده...

رقص رنگهای زیبای بالهاش که تو آسمون محو شد، سیلاب قطره های پاک از دل آسمون فروریخت، بنفشه دلش میخواست هنوزم چشم بدوزه به آسمون شاید ردی از یار زیباش ببینه باز هم، اما بارون امانش نمیداد... چشم هاشو بست و تو دلش با پروانه نجوا کرد، یاد او ازش محافظت میکرد

خیس خیس شده بود که بارون بند اومد، چشمهاشو با اشتیاق باز کرد و منتظر نشست، تکونی به خودش داد و آبها رو از سر و روش پاک کرد و چشم دوخت به اون راهی که پروانه ازش دور شده بود...شب شد اما از پروانه اثری نبود

بنفشه با چشمای باز خوابش برده بود که دوباره صدای رعد اونو به خود آورد...این بار بارون خیلی شدید و طولانی بود، باد هم قطره های درشت آب رو به سر و روی بنفشه میکوفت...مقاومت دیگه فایده نداشت! دو تا از پنج گلبرگ ظریفش افتاد و سه تای دیگه هم شکسته شد، کمرش خم شد و سرش رو به خاک افتاد

صبحدم، گرمای مهربون خوشید بدن زخمی بنفشه رو تکون داد، چشمهاشو باز کرد و لبخندی زد به آفتاب، اما همه چیز رو وارونه میدید! همه ی زورش رو جمع کرد و سرش و کمی بالا آورد و چشماشو به اطراف چرخوند...یک دفعه چشمش به بالهای قشنگ پروانه اش افتاد، "وای خدای من، تو سالمی! برگشتی...." اما پروانه صداشو نشنید...

پروانه داشت با همه ی وجود زیر پرتوهای خورشید پرواز میکرد، میرقصید و به عالم سلام میداد، بالا میرفت و به رنگین کمان میخندید، پایین میامد و سرمست میشد از بوی چمن ها...بنفشه شاد بود از شادی پروانه و در انتظار اون لحظه بود که چشم در چشمان او بدوزه و یک بار دیگه بهش بگه که :"چقدر زیبایی...!"

پروانه اما سودای اوج در سرش بود و نغمه ی بهار در گوشش...پر کشید و رفت و دور شد...بنفشه نفهمید هرگز که پروانه او رو ندید؟ فراموشش کرد؟ قولش رو از یاد برد؟ یا اینکه دیگه حوصله ی دمی نشستن با گلی شکسته را نداشت...؟

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1392ساعت 10:30  توسط فرناز کرمانشاهی  | 





جاده ای باریک میان جنگل، صدای قدمهای تنها
گرگ و میش غروب و آسمان ارغوانی
اخم ابرگونه ی آسمان از گوشه ای در حال باز شدن
وزش باد بر اندام درختان و صدای برهم خوردن برگها
یک سوهمهمه ی آوازگونه ی درگرفته میان درختان
و سروهای بلند استوار به تماشا ایستاده در سوی دیگر
صدای خنده و گفتگویی گنگ در دور دست
پیچ جاده به سراشیبی منتهی به دریاچه باز میشود
دو چشم به افق دوخته
نجوای پرندگان در پس برگهای انبوهی که برای خورشید دست تکان میدهند
لحظه ای توقف و چشم بستن و گوش دل سپردن...صدای مهربان یار می‌آید
لطافتی دستم را لمس کرد...پروانه ای زیبا بر اشتیاق دستانم رحل استراحت گسترده
و من ... هر لحظه هراسان که مبادا بگریزد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1391ساعت 0:40  توسط فرناز کرمانشاهی  | 

خفته بر بستر مینویی آتشکده
اردیسور آناهیتا
ساقه اندامش
می سوزد
طرح بارانی گیسویش در سایه فرو می ریزد
و در ایینه ی تاریک فصول
به زمین می نگرد
ای آناهیتا
کولی گمشده و سرگردان
کولیانی که در آغاز فصول
ازفصولی دیگر
به تماشای زمین در گذرند
رود را می خوانند
دشتها می خوانند
ای آناهیتا
کولی گمشده ی سرگردان
ترک این بی ره سرگردان کن
باران کن

آناهیتا باران کن


+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 0:51  توسط فرناز کرمانشاهی  | 

پاییز بود و باد اغواگری میوزید که سوز آن را پوست نمیفهمید اما استخوان با سازش نغمه میخواند.
پروانه شادان در هوا میرقصید و میچرخید و محو تماشای رنگارنگ برگهای درختان بود و رقص آنها در میان باد، گل اما در حیرت زیبایی پروانه، لحظه ای چشم از او بر نمیداشت....پروانه در جستجوی زیبایی بیشتر دور شد و پشت برگهای انبوه پاییزی پنهان شد، نگاه گل به آسمان افتاد،بغضی دیرینه در گلوی ابر گیرافتاده بود، فریادی که کسی نشنیده بود.
گل هراسان شد،  نگران به هرسو چشم چرخاند اما پروانه را ندید، وای خدای من اگر بالهای پروانه زیر اشکهای بی امان ابر خیس میشد!!!!چگونه صدایش کند و او را باز گرداند؟ چگونه گلبرگهایش را به وسعت آسمان بگستراند تا پروانه هر کجا که هست در امان بماند از تازیانه ی رگبار؟ با خود میگفت:" آه ! کاش که صدایی چون رعد میداشتم تا پیامی بفرستم...کاش چون باد رها بودم از بند خاک تا به سویش پر میکشیدم...کاش پروانه بودم تا پا به پایش بروم...." با دیدن عشق گل به پروانه، بغض ابر را چاره ای جز سرازیر شدن نبود.
تگرگ و باد گل را بیتاب کرده بود،قطره های یخ بر او میکوفت و دل او از پی پروانه می گداخت....دانه های تگرگ بر ساقه اش بارید و آن را از ریشه جدا کرد و به دست باد سپرد،گل گلبرگهایش را در هم پیچید و در گوش باد خواند که اینک چون تو من هم از قید خاک رهایم، مرا با خود ببر تا بَرِ یارم....باد چرخید و چرخید تا به پروانه رسید....چشم پروانه برقی زد از شوق که از روشنایی آن ابر پلک بر هم نهاد و خاموش شد....باد آرام شد و گل را نزدیک پروانه بر خاک گذاشت.
بالهای پروانه خیس شده بود!!! گل اما گلبرگهایش را برای مرحم اوخشک نگه داشته بود، پس آغوش گشود و دستان نرمش را برای او پیشکش کرد، همه ی داراییش را...پروانه نگاهی کرد، اندیشه ای کرد، چشم به آسمان دوخت که اینک با ابرهای سپید پرشده بود، دل پروانه پر بود از آرزوی پرواز، اما بالهایش را به دستان گل نسپرد.
گل به نجوا گفت" کاش مثل تو پروانه بودم آنگاه گرمای عشق من آنقدر قابل بود که بتواند بالهای تو را خشک کند و قدرت پرواز را به تو برگرداند...کاش"

پس گل دستانش را با تمام صداقت و عشقی که داشت به سوی آسمان برد و از فرشتگان خواست تا پیشکش او را قبول کنند و به جایش آرزوی پروانه را برآورده سازند ... فرشتگان پذیرفتند، گلبرگهای گل تک به تک ریخت و باد آنها را به آسمان برد، فرشتگان دست نوازشی بر دل ابر کشیدند تا غصه هایش را فراموش کند و با باد همراه شود، خورشید  از پشت ابر پیدا شد و مهر تابان بر جهان تابید...گرمِ گرم، تا بالهای پروانه مثل روز اول شد، شاداب و براق و رنگارنگ و درخشان...پروانه از ته دل خندید و لبخند شیرینی بر لبانش جاودانه شد، نگاهی بر خاک انداخت از گل فقط یک ساقه پژمرده مانده بود و البته یک تخم محبت و عشق بر خاک مرطوب و حاصلخیز خاطره....آن دانه ی دردانه ی عشق از دیدن لبخند رویایی و آن نگاه رمز آلود پروانه جانی تازه گرفت و تکانی خورد و از ساقه ی پژمرده جدا شد....بوی برگهای خیس رنگارنگ و سرزمین آبی آسمان هوش از سر پروانه میبُرد، پس چشم از خاک بر گرفت و شادمانه به آسمان پرید...او بالاتر میرفت و دانه ی گل نیز بیشتر دل به او میسپرد، لحظه ای با خود گفت:"در خاک اگر فرو روَم دوباره اسیر و پایبندم! و اگر نروم نابود میشوم! چه کنم؟....اما اگر دوباره گلی زیبا شوم پروانه برای دیدن زیبای ام میاید و باز رقص او مدهوشم خواهد کرد"....پس پای در بند شد و صبوری پیشه کرد و از مهر بی دریغ و چشمه ی دلدادگی نوشید تا باز لایق دیدار شود.

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 0:0  توسط فرناز کرمانشاهی  | 

 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا ز خون پروا کن ای دوست

 

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

 

تن بیشه پر از مهتابه امشب

پلنگ کوه ها در خوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بیتابه امشب

با صدای محمد رضا شجریان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 1:22  توسط فرناز کرمانشاهی  | 

مقابل قاب عکسي ايستاده ام، چهره ي مهربان و مردانه ي مردي بزرگ، او بهترين يار و رفيق زندگي مرا پرورانده است به مهر و ايمان.

اين همان قاب عکسي است که دوست من کنار آن رنگ دريا ميگيرد به ياد آن خنده هاي مهربان پدر که بر روي لبانش پروانه ميشد... همان پدري که هر شب دم در، غبار خستگيها را از نگاهش مي تکاند و با يک دنيا عشق وارد خانه ميشد... همان که در ميان سيل نامردميها، فقط آغوش او مردانه بود براي يار من...

مي خواهم با او سخن بگويم...:

اي پدر بزرگوار، گرچه افتخار نداشتم که آشنايي رو در رو با تو را دريابم، اما تو را از همه ي خير و خوبيهايي که از خود بر جاي گذاشتي شناخته ام. با آن يار دلنوازم هر قدمي که برداشتم، رد پايي از نيکي و بزرگي تو را ديدم. تو که چون ابر نيسان در بهاران، کوتاه و پرگهر باريدي و از لطف وجودت در اين دنياي خاکي فرزنداني، به حق، خلف به يادگار نهادي که نامت را تا هميشه پاينده نگاه ميدارند، آنان که بذر انسانيت را از دامان پاک تو برگرفتند و شمع عشق را تو در خانه ي دلشان برافروختي، و به راستي که هريک درختي تناور و پربار هستند امروز.

مرحبا  بر آن وفا که تو آموختي ايشان را، که هر نفس در هواي تو نفس ميکشند و تو را براي دنيا مي نويسند. آنان که تو را هر دم با غزل و عرفان زيارت ميکنند. آنان که بر سر گلدسته ي عشق تو را به اذان ميخوانند به گوش جان.

از عشق جاري و ساري ميان تو و يار مهربانم اين بيت حافظ را به جان دريافتم که:

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق   ثبت است در جريده ي عالم دوام ما

پس اي بزرگوار، بدان که هنوز و هميشه بهاران گرچه بي تو مي آيد، اما هر بار که فرا ميرسد رنگ آبروي تو را گرفته و عطر و بوي تو را برای يارانت همراه مي آورد، و ابر ارديبهشت به ياد بخشش بي تکلف و بي دريغ تو مي بارد، به ياد تو که رسول لطف و تولد عشق بودي برای عزيزانت. شکوفه هاي زيبا هرساله دوباره مي رويند به افتخار آنکه تو، هم در بود و هم در نبودت در اين عالم خاکي، حامي و ياور خاندانت بوده اي. آفتاب هر روز بر يادگاريهاي تو سلام و تعظيم ميکند، به احترام آن خورشيد مهر و پاکي و صفا که در خانه ات هميشه روشن نگاه داشته اي. ابرهاي زيبا هميشه سايه سار خانه ي تو هستند به يمن فضاي مهمان نوازي که تو در خانه ات ساخته اي. زمين بر قدمهاي يادگاريهاي تو بوسه ميزند به حرمت امنيت شانه هاي تو که پناه و تکيه گاه ايشان بوده و هست. پروانه ها گرداگرد خانه ات شاد و پرندگان غزلخوانند به شادي عطر لبخندت و لطف دستان مهربانت که هميشه زنده و جاويدان است.

به حق مولايمان امام حسين (ع) که ذکرش آخرين کلام تو بوده، درود و رحمت و صلوات پروردگار بر تو باد...

روحت شاد که يادت گرامي است و جاويد، هميشه و در همه جا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 23:48  توسط فرناز کرمانشاهی  | 

آسمان با همه ی عظمتش بی تاب بود، با تمام قلبش دلتنگ پروانه ای شیرین و زیبا... 

دلش میخواست اون پروانه ی رویایی یک بار دیگه اون شب نظری به آسمان بندازه... 

ابرها را جمع کرد و با کمک صاعقه ای گیرا اونو صدا کرد، اما پروانه مشغول پرواز در رویاهای خودش بود... 

این بار آسمان باد رو آوورد تا در لابلای پنجره ها و درها زوزه بکشه  و توجهش رو جلب کنه، اما پروانه داشت خوابش میبرد... 

آسمان هم تصمیم گرفت تا صبح براش لالایی بخونه... 

پس باران رو خبر کرد تا با صدای قدمهای نازکش آرامترین سمفونی رو بنوازه... دوست داشت اونو نوازش کنه اما دستش به پروانه نمیرسید... پس سرانگشتان ظریف باران رو آهسته به شیشه پنجره می سایید... تا صبح...

همه ی شوق آسمان تا صبح برای کوهستان تن پوشی سپید و پاک دوخت اما کوه از دیدن این عشق و شیدایی آسمان چنان به هیجان آمده بود که گویی به جوش و خروش آمده... 

اولین پرتوی مهر از پس ابر سترگ پروانه رو بیدار کرد، او از این همه لطف و عشق آسمون سرشار از انرژی شد، و وقتی دید از دل  کوه بخار بلند میشه فهمید که آسمان دیشب چه تلاشی واسه یه نگاه پروانه کرده... 

پروانه چشم به آسمان دوخت با همون قطره اشکی که گوشه ی چشمش نشسته بود... 

درود بر دل پاک آسمان...

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت 16:48  توسط فرناز کرمانشاهی  | 

گذر تک تک این ثانیه های سپری گشته عمرم، می ارزد به زیباتر شدن لحظه هایم 

و به پرواز عاشقانه دوشادوش تو تا اوج لطافت و یکرنگی و صفا 

و لمس بال فرشتگان در عمق دوستیت 

و هزاران هزار خیر و خوبی که تو رسول پاک آنی 

و دست در دست هم، ساختن گوهر الهی در صدفی که هدیه خداست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 17:39  توسط فرناز کرمانشاهی  |