



پس گل دستانش را با تمام صداقت و عشقی که داشت به سوی آسمان برد و از فرشتگان خواست تا پیشکش او را قبول کنند و به جایش آرزوی پروانه را برآورده سازند ... فرشتگان پذیرفتند، گلبرگهای گل تک به تک ریخت و باد آنها را به آسمان برد، فرشتگان دست نوازشی بر دل ابر کشیدند تا غصه هایش را فراموش کند و با باد همراه شود، خورشید از پشت ابر پیدا شد و مهر تابان بر جهان تابید...گرمِ گرم، تا بالهای پروانه مثل روز اول شد، شاداب و براق و رنگارنگ و درخشان...پروانه از ته دل خندید و لبخند شیرینی بر لبانش جاودانه شد، نگاهی بر خاک انداخت از گل فقط یک ساقه پژمرده مانده بود و البته یک تخم محبت و عشق بر خاک مرطوب و حاصلخیز خاطره....آن دانه ی دردانه ی عشق از دیدن لبخند رویایی و آن نگاه رمز آلود پروانه جانی تازه گرفت و تکانی خورد و از ساقه ی پژمرده جدا شد....بوی برگهای خیس رنگارنگ و سرزمین آبی آسمان هوش از سر پروانه میبُرد، پس چشم از خاک بر گرفت و شادمانه به آسمان پرید...او بالاتر میرفت و دانه ی گل نیز بیشتر دل به او میسپرد، لحظه ای با خود گفت:"در خاک اگر فرو روَم دوباره اسیر و پایبندم! و اگر نروم نابود میشوم! چه کنم؟....اما اگر دوباره گلی زیبا شوم پروانه برای دیدن زیبای ام میاید و باز رقص او مدهوشم خواهد کرد"....پس پای در بند شد و صبوری پیشه کرد و از مهر بی دریغ و چشمه ی دلدادگی نوشید تا باز لایق دیدار شود.

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا ز خون پروا کن ای دوست
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بیتابه امشب
مقابل قاب عکسي ايستاده ام، چهره ي مهربان و مردانه ي مردي بزرگ، او بهترين يار و رفيق زندگي مرا پرورانده است به مهر و ايمان.
اين همان قاب عکسي است که دوست من کنار آن رنگ دريا ميگيرد به ياد آن خنده هاي مهربان پدر که بر روي لبانش پروانه ميشد... همان پدري که هر شب دم در، غبار خستگيها را از نگاهش مي تکاند و با يک دنيا عشق وارد خانه ميشد... همان که در ميان سيل نامردميها، فقط آغوش او مردانه بود براي يار من...
مي خواهم با او سخن بگويم...:
اي پدر بزرگوار، گرچه افتخار نداشتم که آشنايي رو در رو با تو را دريابم، اما تو را از همه ي خير و خوبيهايي که از خود بر جاي گذاشتي شناخته ام. با آن يار دلنوازم هر قدمي که برداشتم، رد پايي از نيکي و بزرگي تو را ديدم. تو که چون ابر نيسان در بهاران، کوتاه و پرگهر باريدي و از لطف وجودت در اين دنياي خاکي فرزنداني، به حق، خلف به يادگار نهادي که نامت را تا هميشه پاينده نگاه ميدارند، آنان که بذر انسانيت را از دامان پاک تو برگرفتند و شمع عشق را تو در خانه ي دلشان برافروختي، و به راستي که هريک درختي تناور و پربار هستند امروز.
مرحبا بر آن وفا که تو آموختي ايشان را، که هر نفس در هواي تو نفس ميکشند و تو را براي دنيا مي نويسند. آنان که تو را هر دم با غزل و عرفان زيارت ميکنند. آنان که بر سر گلدسته ي عشق تو را به اذان ميخوانند به گوش جان.
از عشق جاري و ساري ميان تو و يار مهربانم اين بيت حافظ را به جان دريافتم که:
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جريده ي عالم دوام ما
پس اي بزرگوار، بدان که هنوز و هميشه بهاران گرچه بي تو مي آيد، اما هر بار که فرا ميرسد رنگ آبروي تو را گرفته و عطر و بوي تو را برای يارانت همراه مي آورد، و ابر ارديبهشت به ياد بخشش بي تکلف و بي دريغ تو مي بارد، به ياد تو که رسول لطف و تولد عشق بودي برای عزيزانت. شکوفه هاي زيبا هرساله دوباره مي رويند به افتخار آنکه تو، هم در بود و هم در نبودت در اين عالم خاکي، حامي و ياور خاندانت بوده اي. آفتاب هر روز بر يادگاريهاي تو سلام و تعظيم ميکند، به احترام آن خورشيد مهر و پاکي و صفا که در خانه ات هميشه روشن نگاه داشته اي. ابرهاي زيبا هميشه سايه سار خانه ي تو هستند به يمن فضاي مهمان نوازي که تو در خانه ات ساخته اي. زمين بر قدمهاي يادگاريهاي تو بوسه ميزند به حرمت امنيت شانه هاي تو که پناه و تکيه گاه ايشان بوده و هست. پروانه ها گرداگرد خانه ات شاد و پرندگان غزلخوانند به شادي عطر لبخندت و لطف دستان مهربانت که هميشه زنده و جاويدان است.
به حق مولايمان امام حسين (ع) که ذکرش آخرين کلام تو بوده، درود و رحمت و صلوات پروردگار بر تو باد...
روحت شاد که يادت گرامي است و جاويد، هميشه و در همه جا.
آسمان با همه ی عظمتش بی تاب بود، با تمام قلبش دلتنگ پروانه ای شیرین و زیبا...
دلش میخواست اون پروانه ی رویایی یک بار دیگه اون شب نظری به آسمان بندازه...
ابرها را جمع کرد و با کمک صاعقه ای گیرا اونو صدا کرد، اما پروانه مشغول پرواز در رویاهای خودش بود...
این بار آسمان باد رو آوورد تا در لابلای پنجره ها و درها زوزه بکشه و توجهش رو جلب کنه، اما پروانه داشت خوابش میبرد...
آسمان هم تصمیم گرفت تا صبح براش لالایی بخونه...
پس باران رو خبر کرد تا با صدای قدمهای نازکش آرامترین سمفونی رو بنوازه... دوست داشت اونو نوازش کنه اما دستش به پروانه نمیرسید... پس سرانگشتان ظریف باران رو آهسته به شیشه پنجره می سایید... تا صبح...
همه ی شوق آسمان تا صبح برای کوهستان تن پوشی سپید و پاک دوخت اما کوه از دیدن این عشق و شیدایی آسمان چنان به هیجان آمده بود که گویی به جوش و خروش آمده...
اولین پرتوی مهر از پس ابر سترگ پروانه رو بیدار کرد، او از این همه لطف و عشق آسمون سرشار از انرژی شد، و وقتی دید از دل کوه بخار بلند میشه فهمید که آسمان دیشب چه تلاشی واسه یه نگاه پروانه کرده...
پروانه چشم به آسمان دوخت با همون قطره اشکی که گوشه ی چشمش نشسته بود...
درود بر دل پاک آسمان...
گذر تک تک این ثانیه های سپری گشته عمرم، می ارزد به زیباتر شدن لحظه هایم
و به پرواز عاشقانه دوشادوش تو تا اوج لطافت و یکرنگی و صفا
و لمس بال فرشتگان در عمق دوستیت
و هزاران هزار خیر و خوبی که تو رسول پاک آنی
و دست در دست هم، ساختن گوهر الهی در صدفی که هدیه خداست...
پس عجب شوری دارد اینک که عاشقی پای در بند خاک برای پروانه ای از تبار افلاکیان دست بر آسمان گشوده است.
چه شکوهی دارد که در این ضیافت، ملائکه بالهای او را قوت میبخشند و ستارگان چراغ راهش میشوند تا پروازی جاودانه داشته باشد.
خداوندا پايان سالي نزديک است که سختيها ، شاديها ، دلواپسيها و اميدهايش را به دست سالي که درحال آمدن است ميسپارد.

گرداگرد خويش که نگاه ميکنيم تو را مي بينيم که با کودکانمان سرگرم بازي هستي،
به آسمان مي نگريم ، تو را مي بينيم که در ميان ابرها گام برميداري ، درحالي که دستهايت را در آذرخش دراز کردهای و در باران پايين مي آيي،

تو را مي بينيم که در گلها ميخندي ، آنگاه به پا مي خيزي و در لابلاي درختان دستانت را براي ما تکان ميدهي.

آغوش ما به روي آنچه که تو برايمان رقم ميزني باز است،
آغوشت را همچنان به روي ما باز نگاه دار که ايستادنمان جز در آغوش تو ممکن نيست.
اجازه بده در اين لحظه تمامي تنهاييها و دل تنگيهايم را به تو بسپارم ، تا بتوانم آرامش و شادي را از تو گرفته و به جهان هستي هديه دهم.

اين سال را از تو نکو ميخواهم تا بتوانم بر مردمانت دهنده و اثر گذار باشم.
عشق مؤثرترين عامل ايجاد پيوستگي با هر چيز است. در عشق نيروي روشنگري، شفابخشي، اتّحاد و يگانگي، اغنا و احيا نهفته است، فقط بايد دريچه ها را به روي آن باز گذاشت.

سپاس از تو براي همه ي آنچه که بوده و هست ، و در اين لحظه تمامي خانواده ي آفرينش را چون ساير خانوادهها ، در پوشش تو و مست از عشق و آرامش تو ميخواهم .
یاد آوری :
هفت سین سنتی ایرانی متشکل است از سیب، سیر، سماغ، سرکه، سمنو، سبزه و سنجد
ماهی قرمز و ... در این سفره جایی ندارد...با این اوصاف تصویر اول این پست متاسفانه چندان ایرانی نیست و از این بابت از خوانندگان پوزش می طلبم.
میخواد ببینه آیا همه چیز برای تشریف فرمایی بهار خانم اماده هست!؟
...
غبار از پنجره دلم زدوده ام و قلبم را با عشق جلا داده ام...
پس بفرما،
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست...
سرما به جان زمین رخنه و پای درختان رو کرخت کرده بود...
دستان ظریف چنار و بید به آسمان افراشته بود برای دعا... آه که چرا جوانه ای از سرانگشتانمان نمی روید...
تپش قلب خاک کند بود...
آسمان دلش لرزید، مبادا که بهار دیر کند! نکند که دیگر نیاید!
جنس بهار از آشتی و مهر است و نه از قهر و کین...!
دل آسمان گرفت و باد همره او شد، ابرها به خود پیچیدند و هم پیمان شدند تا کاری کنند...
ناگهان! هزاران هزار رسول کوچک و شفاف به میدان آمدند...
بارید بارید و بارید باران بی امان و نرم و مهربان تا تن درختان را بشوید از غبار تنهایی...
هنوز میبارد و زمین دلگرم شده... صدای تپش تند قلبش را می شنوم...
چنار پایش را استوار کرد و قامتش راست شد، بید دستانش را در هوا چرخاند و با نسیم همسو شد... گرمای تن درختان چکاوک ها را بیدار کرد... آه! برخیز و ببین چه آوازی سر داده اند!
همه آماده ی قدمهای بهارند و رقص پروانه روی بنفشه ها...
او می آید... صدای بالهای ظریفش را می شنوم...





دوستت دارم به نام نامي عشقي که خاک و ريشه را يکي کرده و پيوند داده دلهايمان را.
***
***