من، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
این حقیقت داره که وقتی بنفشه زیر بارون میمونه وگلبرگهاش شکسته و خمیده میشه، پروانه دیگه سراغی ازش نمیگیره...؟

انگار همین چند ساعت پیش بود که پروانه روی لبخند بنفشه نشسته بود که ناگهان ابرهای تیره آسمون رو پوشوندند، باد تندی وزید و صدای رعد پروانه رو از جا پروند! بنفشه گفت برو زیر برگهای پهن، برو جایی که در امان باشی مبادا بالهای ظریفت خیس بشن! پروانه مردد بود، چرخی زد و برگشت، بنفشه قامتش رو راست کرد و گفت، نگران من نباش، اونی که پای منو اسیر خاک کرده، حتماً واسه این روز بارونی هم یه فکری کرده...برو زیبای دوست داشتنی، مراقب خودت باش...پروانه قول داد که زود برمیگرده...

رقص رنگهای زیبای بالهاش که تو آسمون محو شد، سیلاب قطره های پاک از دل آسمون فروریخت، بنفشه دلش میخواست هنوزم چشم بدوزه به آسمون شاید ردی از یار زیباش ببینه باز هم، اما بارون امانش نمیداد... چشم هاشو بست و تو دلش با پروانه نجوا کرد، یاد او ازش محافظت میکرد

خیس خیس شده بود که بارون بند اومد، چشمهاشو با اشتیاق باز کرد و منتظر نشست، تکونی به خودش داد و آبها رو از سر و روش پاک کرد و چشم دوخت به اون راهی که پروانه ازش دور شده بود...شب شد اما از پروانه اثری نبود

بنفشه با چشمای باز خوابش برده بود که دوباره صدای رعد اونو به خود آورد...این بار بارون خیلی شدید و طولانی بود، باد هم قطره های درشت آب رو به سر و روی بنفشه میکوفت...مقاومت دیگه فایده نداشت! دو تا از پنج گلبرگ ظریفش افتاد و سه تای دیگه هم شکسته شد، کمرش خم شد و سرش رو به خاک افتاد

صبحدم، گرمای مهربون خوشید بدن زخمی بنفشه رو تکون داد، چشمهاشو باز کرد و لبخندی زد به آفتاب، اما همه چیز رو وارونه میدید! همه ی زورش رو جمع کرد و سرش و کمی بالا آورد و چشماشو به اطراف چرخوند...یک دفعه چشمش به بالهای قشنگ پروانه اش افتاد، "وای خدای من، تو سالمی! برگشتی...." اما پروانه صداشو نشنید...

پروانه داشت با همه ی وجود زیر پرتوهای خورشید پرواز میکرد، میرقصید و به عالم سلام میداد، بالا میرفت و به رنگین کمان میخندید، پایین میامد و سرمست میشد از بوی چمن ها...بنفشه شاد بود از شادی پروانه و در انتظار اون لحظه بود که چشم در چشمان او بدوزه و یک بار دیگه بهش بگه که :"چقدر زیبایی...!"

پروانه اما سودای اوج در سرش بود و نغمه ی بهار در گوشش...پر کشید و رفت و دور شد...بنفشه نفهمید هرگز که پروانه او رو ندید؟ فراموشش کرد؟ قولش رو از یاد برد؟ یا اینکه دیگه حوصله ی دمی نشستن با گلی شکسته را نداشت...؟

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1392ساعت 10:30  توسط فرناز کرمانشاهی  |