<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پروانه های دلم</title>
<link>https://fkermanshahi.blogfa.com</link>
<description>من، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 01 Jan 2014 08:20:56 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://fkermanshahi.blogfa.com/post/146</link>
<description>مدتهاست که دیگه کسی سری به این صفحه نمیزنه انگار، مثل دفتر خاطرات خصوصی خودم شده...شاید هم خوبه، اینطوری حرفهامو بی دغدغه مینویسم امشب شب سال نو بود، همراه عزیزانی بودم در سرمای -30 درجه در میان مردمانی که سال نو رو با نور و رقص و موسیقی جشن گرفته بودند، صدای شادی به آسمان بود...من اما حال خوشی نداشتم، باید برمیگشتم خونه، راه دور بود و سرما همسفر خوبی نبود، چند بار تصمیم گرفتم تنهایی برگردم، اما دوستانم منو منصرف کردند که صبر کن کمی بعد با هم بریم...اما من</description>
<pubDate>Wed, 01 Jan 2014 08:20:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>fkermanshahi</dc:creator>
<guid>fkermanshahi.blogfa.com/post/146</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://fkermanshahi.blogfa.com/post/145</link>
<description>گاهي دلم ميخواد بي دغدغه گريه كنم... چه التيامي است گاهي گريه، وقتي همه ي بغض تو رو بيرون مياره از عمق سينه ات، كاش اون كسي كه ميتونم ساعتها بي دغدغه سر روي شونه اش بذارم يا خيلي ساده جلوش بشينم و گريه كنم ، اينجا بود و فقط او بود و شانه ي مهربان و چشمان پر رمز و رازش و دلش كه مثل يه درياست و با اشك من متلاطم نميشه. چقدر گاهي احساس ميكنم كوچكم من در اين عالم....چقدر هنوز تا بزرگ شدن فاصله دارم....</description>
<pubDate>Tue, 25 Jun 2013 07:41:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>fkermanshahi</dc:creator>
<guid>fkermanshahi.blogfa.com/post/145</guid>
</item>
<item>
<title>بنفشه ی بارون خورده</title>
<link>https://fkermanshahi.blogfa.com/post/144</link>
<description>این حقیقت داره که وقتی بنفشه زیر بارون میمونه وگلبرگهاش شکسته و خمیده میشه، پروانه دیگه سراغی ازش نمیگیره...؟ انگار همین چند ساعت پیش بود که پروانه روی لبخند بنفشه نشسته بود که ناگهان ابرهای تیره آسمون رو پوشوندند، باد تندی وزید و صدای رعد پروانه رو از جا پروند! بنفشه گفت برو زیر برگهای پهن، برو جایی که در امان باشی مبادا بالهای ظریفت خیس بشن! پروانه مردد بود، چرخی زد و برگشت، بنفشه قامتش رو راست کرد و گفت، نگران من نباش، اونی که پای منو اسیر خاک کرده،</description>
<pubDate>Fri, 07 Jun 2013 07:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fkermanshahi</dc:creator>
<guid>fkermanshahi.blogfa.com/post/144</guid>
</item>
<item>
<title>دو چشم به افق دوخته ی من</title>
<link>https://fkermanshahi.blogfa.com/post/143</link>
<description>جاده ای باریک میان جنگل، صدای قدمهای تنها گرگ و میش غروب و آسمان ارغوانی اخم ابرگونه ی آسمان از گوشه ای در حال باز شدن وزش باد بر اندام درختان و صدای برهم خوردن برگها یک سوهمهمه ی آوازگونه ی درگرفته میان درختان و سروهای بلند استوار به تماشا ایستاده در سوی دیگر صدای خنده و گفتگویی گنگ در دور دست پیچ جاده به سراشیبی منتهی به دریاچه باز میشود دو چشم به افق دوخته نجوای پرندگان در پس برگهای انبوهی که برای خورشید دست تکان میدهند لحظه ای توقف و چشم بستن و گوش دل</description>
<pubDate>Wed, 13 Jun 2012 21:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fkermanshahi</dc:creator>
<guid>fkermanshahi.blogfa.com/post/143</guid>
</item>
<item>
<title>کولی گمشده</title>
<link>https://fkermanshahi.blogfa.com/post/142</link>
<description>خفته بر بستر مینویی آتشکده اردیسور آناهیتا ساقه اندامش می سوزد طرح بارانی گیسویش در سایه فرو می ریزد و در ایینه ی تاریک فصول به زمین می نگرد ای آناهیتا کولی گمشده و سرگردان کولیانی که در آغاز فصول ازفصولی دیگر به تماشای زمین در گذرند رود را می خوانند دشتها می خوانند ای آناهیتا کولی گمشده ی سرگردان ترک این بی ره سرگردان کن باران کن آناهیتا باران کن</description>
<pubDate>Tue, 08 Nov 2011 21:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fkermanshahi</dc:creator>
<guid>fkermanshahi.blogfa.com/post/142</guid>
</item>
<item>
<title>لبخند پروانه</title>
<link>https://fkermanshahi.blogfa.com/post/141</link>
<description>پاییز بود و باد اغواگری میوزید که سوز آن را پوست نمیفهمید اما استخوان با سازش نغمه میخواند. پروانه شادان در هوا میرقصید و میچرخید و محو تماشای رنگارنگ برگهای درختان بود و رقص آنها در میان باد، گل اما در حیرت زیبایی پروانه، لحظه ای چشم از او بر نمیداشت....پروانه در جستجوی زیبایی بیشتر دور شد و پشت برگهای انبوه پاییزی پنهان شد، نگاه گل به آسمان افتاد،بغضی دیرینه در گلوی ابر گیرافتاده بود، فریادی که کسی نشنیده بود.</description>
<pubDate>Fri, 21 Oct 2011 20:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fkermanshahi</dc:creator>
<guid>fkermanshahi.blogfa.com/post/141</guid>
</item>
<item>
<title>اشک مهتاب</title>
<link>https://fkermanshahi.blogfa.com/post/140</link>
<description>به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا ز خون پروا کن ای دوست کنار چشمه ای بودیم در خواب تو با جامی ربودی ماه از آب چو نوشیدیم از آن جام گوارا تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب تن بیشه پر از مهتابه امشب پلنگ کوه ها در خوابه امشب به هر شاخی دلی سامون گرفته دل من در تنم بیتابه امشب با صدای محمد رضا شجریان</description>
<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 21:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fkermanshahi</dc:creator>
<guid>fkermanshahi.blogfa.com/post/140</guid>
</item>
<item>
<title>به ياد او...</title>
<link>https://fkermanshahi.blogfa.com/post/139</link>
<description>مقابل قاب عکسي ايستاده ام، چهره ي مهربان و مردانه ي مردي بزرگ، او بهترين يار و رفيق زندگي مرا پرورانده است به مهر و ايمان. اين همان قاب عکسي است که دوست من کنار آن رنگ دريا ميگيرد به ياد آن خنده هاي مهربان پدر که بر روي لبانش پروانه ميشد... همان پدري که هر شب دم در، غبار خستگيها را از نگاهش مي تکاند و با يک دنيا عشق وارد خانه ميشد... همان که در ميان سيل نامردميها، فقط آغوش او مردانه بود براي يار من...</description>
<pubDate>Mon, 16 May 2011 20:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fkermanshahi</dc:creator>
<guid>fkermanshahi.blogfa.com/post/139</guid>
</item>
<item>
<title>درود بر دل پاک آسمان</title>
<link>https://fkermanshahi.blogfa.com/post/137</link>
<description>آسمان با همه ی عظمتش بی تاب بود، با تمام قلبش دلتنگ پروانه ای شیرین و زیبا... دلش میخواست اون پروانه ی رویایی یک بار دیگه اون شب نظری به آسمان بندازه... ابرها را جمع کرد و با کمک صاعقه ای گیرا اونو صدا کرد، اما پروانه مشغول پرواز در رویاهای خودش بود... این بار آسمان باد رو آوورد تا در لابلای پنجره ها و درها زوزه بکشه و توجهش رو جلب کنه، اما پروانه داشت خوابش میبرد... آسمان هم تصمیم گرفت تا صبح براش لالایی بخونه...</description>
<pubDate>Mon, 09 May 2011 13:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fkermanshahi</dc:creator>
<guid>fkermanshahi.blogfa.com/post/137</guid>
</item>
<item>
<title>دوست قدیمی</title>
<link>https://fkermanshahi.blogfa.com/post/138</link>
<description>گذر تک تک این ثانیه های سپری گشته عمرم، می ارزد به زیباتر شدن لحظه هایم و به پرواز عاشقانه دوشادوش تو تا اوج لطافت و یکرنگی و صفا و لمس بال فرشتگان در عمق دوستیت و هزاران هزار خیر و خوبی که تو رسول پاک آنی و دست در دست هم، ساختن گوهر الهی در صدفی که هدیه خداست...</description>
<pubDate>Sun, 01 May 2011 14:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fkermanshahi</dc:creator>
<guid>fkermanshahi.blogfa.com/post/138</guid>
</item>
</channel>
</rss>
