آسمان با همه ی عظمتش بی تاب بود، با تمام قلبش دلتنگ پروانه ای شیرین و زیبا... 

دلش میخواست اون پروانه ی رویایی یک بار دیگه اون شب نظری به آسمان بندازه... 

ابرها را جمع کرد و با کمک صاعقه ای گیرا اونو صدا کرد، اما پروانه مشغول پرواز در رویاهای خودش بود... 

این بار آسمان باد رو آوورد تا در لابلای پنجره ها و درها زوزه بکشه  و توجهش رو جلب کنه، اما پروانه داشت خوابش میبرد... 

آسمان هم تصمیم گرفت تا صبح براش لالایی بخونه... 

پس باران رو خبر کرد تا با صدای قدمهای نازکش آرامترین سمفونی رو بنوازه... دوست داشت اونو نوازش کنه اما دستش به پروانه نمیرسید... پس سرانگشتان ظریف باران رو آهسته به شیشه پنجره می سایید... تا صبح...

همه ی شوق آسمان تا صبح برای کوهستان تن پوشی سپید و پاک دوخت اما کوه از دیدن این عشق و شیدایی آسمان چنان به هیجان آمده بود که گویی به جوش و خروش آمده... 

اولین پرتوی مهر از پس ابر سترگ پروانه رو بیدار کرد، او از این همه لطف و عشق آسمون سرشار از انرژی شد، و وقتی دید از دل  کوه بخار بلند میشه فهمید که آسمان دیشب چه تلاشی واسه یه نگاه پروانه کرده... 

پروانه چشم به آسمان دوخت با همون قطره اشکی که گوشه ی چشمش نشسته بود... 

درود بر دل پاک آسمان...