پاییز بود و باد اغواگری میوزید که سوز آن را پوست نمیفهمید اما استخوان با سازش نغمه میخواند.
پروانه شادان در هوا میرقصید و میچرخید و محو تماشای رنگارنگ برگهای درختان بود و رقص آنها در میان باد، گل اما در حیرت زیبایی پروانه، لحظه ای چشم از او بر نمیداشت....پروانه در جستجوی زیبایی بیشتر دور شد و پشت برگهای انبوه پاییزی پنهان شد، نگاه گل به آسمان افتاد،بغضی دیرینه در گلوی ابر گیرافتاده بود، فریادی که کسی نشنیده بود.
گل هراسان شد،  نگران به هرسو چشم چرخاند اما پروانه را ندید، وای خدای من اگر بالهای پروانه زیر اشکهای بی امان ابر خیس میشد!!!!چگونه صدایش کند و او را باز گرداند؟ چگونه گلبرگهایش را به وسعت آسمان بگستراند تا پروانه هر کجا که هست در امان بماند از تازیانه ی رگبار؟ با خود میگفت:" آه ! کاش که صدایی چون رعد میداشتم تا پیامی بفرستم...کاش چون باد رها بودم از بند خاک تا به سویش پر میکشیدم...کاش پروانه بودم تا پا به پایش بروم...." با دیدن عشق گل به پروانه، بغض ابر را چاره ای جز سرازیر شدن نبود.
تگرگ و باد گل را بیتاب کرده بود،قطره های یخ بر او میکوفت و دل او از پی پروانه می گداخت....دانه های تگرگ بر ساقه اش بارید و آن را از ریشه جدا کرد و به دست باد سپرد،گل گلبرگهایش را در هم پیچید و در گوش باد خواند که اینک چون تو من هم از قید خاک رهایم، مرا با خود ببر تا بَرِ یارم....باد چرخید و چرخید تا به پروانه رسید....چشم پروانه برقی زد از شوق که از روشنایی آن ابر پلک بر هم نهاد و خاموش شد....باد آرام شد و گل را نزدیک پروانه بر خاک گذاشت.
بالهای پروانه خیس شده بود!!! گل اما گلبرگهایش را برای مرحم اوخشک نگه داشته بود، پس آغوش گشود و دستان نرمش را برای او پیشکش کرد، همه ی داراییش را...پروانه نگاهی کرد، اندیشه ای کرد، چشم به آسمان دوخت که اینک با ابرهای سپید پرشده بود، دل پروانه پر بود از آرزوی پرواز، اما بالهایش را به دستان گل نسپرد.
گل به نجوا گفت" کاش مثل تو پروانه بودم آنگاه گرمای عشق من آنقدر قابل بود که بتواند بالهای تو را خشک کند و قدرت پرواز را به تو برگرداند...کاش"

پس گل دستانش را با تمام صداقت و عشقی که داشت به سوی آسمان برد و از فرشتگان خواست تا پیشکش او را قبول کنند و به جایش آرزوی پروانه را برآورده سازند ... فرشتگان پذیرفتند، گلبرگهای گل تک به تک ریخت و باد آنها را به آسمان برد، فرشتگان دست نوازشی بر دل ابر کشیدند تا غصه هایش را فراموش کند و با باد همراه شود، خورشید  از پشت ابر پیدا شد و مهر تابان بر جهان تابید...گرمِ گرم، تا بالهای پروانه مثل روز اول شد، شاداب و براق و رنگارنگ و درخشان...پروانه از ته دل خندید و لبخند شیرینی بر لبانش جاودانه شد، نگاهی بر خاک انداخت از گل فقط یک ساقه پژمرده مانده بود و البته یک تخم محبت و عشق بر خاک مرطوب و حاصلخیز خاطره....آن دانه ی دردانه ی عشق از دیدن لبخند رویایی و آن نگاه رمز آلود پروانه جانی تازه گرفت و تکانی خورد و از ساقه ی پژمرده جدا شد....بوی برگهای خیس رنگارنگ و سرزمین آبی آسمان هوش از سر پروانه میبُرد، پس چشم از خاک بر گرفت و شادمانه به آسمان پرید...او بالاتر میرفت و دانه ی گل نیز بیشتر دل به او میسپرد، لحظه ای با خود گفت:"در خاک اگر فرو روَم دوباره اسیر و پایبندم! و اگر نروم نابود میشوم! چه کنم؟....اما اگر دوباره گلی زیبا شوم پروانه برای دیدن زیبای ام میاید و باز رقص او مدهوشم خواهد کرد"....پس پای در بند شد و صبوری پیشه کرد و از مهر بی دریغ و چشمه ی دلدادگی نوشید تا باز لایق دیدار شود.