کولی گمشده
خفته بر بستر مینویی آتشکده
اردیسور آناهیتا
ساقه اندامشاردیسور آناهیتا
می سوزد
طرح بارانی گیسویش در سایه فرو می ریزد
و در ایینه ی تاریک فصول
به زمین می نگرد
ای آناهیتا
کولی گمشده و سرگردان
کولیانی که در آغاز فصول
ازفصولی دیگر
به تماشای زمین در گذرند
رود را می خوانند
دشتها می خوانند
ای آناهیتا
کولی گمشده ی سرگردان
ترک این بی ره سرگردان کن
باران کن
آناهیتا باران کن

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰ ساعت 0:51 توسط فرناز کرمانشاهی
|
تلنگري آرام مثل خوردن قطره های باران به شیشه دلم، منو از وجود گوهری در پشت دریچه بی پرده قلبم آگاه کرد، درست مثل لحظه ای که شبنم از برگ گل می افته برخود لرزيدم... مثل برگی در مسیر تندباد سست شدم و مثل قطره شبنم بر خاک افتادم... پروانه از پیله رهید...؛