گاهي دلم ميخواد بي دغدغه گريه كنم... چه التيامي است گاهي گريه، وقتي همه ي بغض تو رو بيرون مياره از عمق سينه ات، كاش اون كسي كه ميتونم ساعتها بي دغدغه سر روي شونه اش بذارم يا خيلي ساده جلوش بشينم و گريه كنم ، اينجا بود و فقط او بود و شانه ي مهربان و چشمان پر رمز و رازش و دلش كه مثل يه درياست و با اشك من متلاطم نميشه.
چقدر گاهي احساس ميكنم كوچكم من در اين عالم....چقدر هنوز تا بزرگ شدن فاصله دارم....
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۲ ساعت 11:11 توسط فرناز کرمانشاهی
|
تلنگري آرام مثل خوردن قطره های باران به شیشه دلم، منو از وجود گوهری در پشت دریچه بی پرده قلبم آگاه کرد، درست مثل لحظه ای که شبنم از برگ گل می افته برخود لرزيدم... مثل برگی در مسیر تندباد سست شدم و مثل قطره شبنم بر خاک افتادم... پروانه از پیله رهید...؛