مدتهاست که دیگه کسی سری به این صفحه نمیزنه انگار، مثل دفتر خاطرات خصوصی خودم شده...شاید هم خوبه، اینطوری حرفهامو بی دغدغه مینویسم

امشب شب سال نو بود، همراه عزیزانی بودم در سرمای -30 درجه در میان مردمانی که سال نو رو با نور و رقص و موسیقی جشن گرفته بودند، صدای شادی به آسمان بود...من اما حال خوشی نداشتم، باید برمیگشتم خونه، راه دور بود و سرما همسفر خوبی نبود، چند بار تصمیم گرفتم تنهایی برگردم، اما دوستانم منو منصرف کردند که صبر کن کمی بعد با هم بریم...اما من واقعاً ناخوش بودم و سرما هم خیلی مزید برعلت آزارم میداد، آخر عزمم رو چزم کردم که برگردم خونه

دوستام سعی کردند مطمئن بشن که من زمان حرکت اتوبوس رو چک کردم و اینکه من دیگه واقعاً توان موندن ندارم و باید حتماً برم...لحظه خداحافظی باهاشون برام مملو از غم شد تو هیاهوی اون همه شادی ...هیچ کدومشون حتی پیشنهاد هم نداد که منو حتی تا یه جایی همراهی کنه! حتی عزیزترینشون...  

شاید توقع زیادی باشه، اما عمیقاً احساس کردم سرما به قلبها نفوذ کرده

تو راه خونه هم مشکلاتی پیش اومد اما بعد از یه مدت طولانی و به لطف خدایی که با بودنش هیچ کس تنها نیست رسیدم خونه، یخ زدگی دست و پام و لرزش بدنم بعد از مدتی خوب شد، اما رخوتی که به قلبم نفوذ کرده بود و لرزش دونه های اشک روی صورتم باقی موند