امشب شب سال نو بود، همراه عزیزانی بودم در سرمای -30 درجه در میان مردمانی که سال نو رو با نور و رقص و موسیقی جشن گرفته بودند، صدای شادی به آسمان بود...من اما حال خوشی نداشتم، باید برمیگشتم خونه، راه دور بود و سرما همسفر خوبی نبود، چند بار تصمیم گرفتم تنهایی برگردم، اما دوستانم منو منصرف کردند که صبر کن کمی بعد با هم بریم...اما من واقعاً ناخوش بودم و سرما هم خیلی مزید برعلت آزارم میداد، آخر عزمم رو چزم کردم که برگردم خونه
دوستام سعی کردند مطمئن بشن که من زمان حرکت اتوبوس رو چک کردم و اینکه من دیگه واقعاً توان موندن ندارم و باید حتماً برم...لحظه خداحافظی باهاشون برام مملو از غم شد تو هیاهوی اون همه شادی ...هیچ کدومشون حتی پیشنهاد هم نداد که منو حتی تا یه جایی همراهی کنه! حتی عزیزترینشون...
شاید توقع زیادی باشه، اما عمیقاً احساس کردم سرما به قلبها نفوذ کرده
تو راه خونه هم مشکلاتی پیش اومد اما بعد از یه مدت طولانی و به لطف خدایی که با بودنش هیچ کس تنها نیست رسیدم خونه، یخ زدگی دست و پام و لرزش بدنم بعد از مدتی خوب شد، اما رخوتی که به قلبم نفوذ کرده بود و لرزش دونه های اشک روی صورتم باقی موند
تلنگري آرام مثل خوردن قطره های باران به شیشه دلم، منو از وجود گوهری در پشت دریچه بی پرده قلبم آگاه کرد، درست مثل لحظه ای که شبنم از برگ گل می افته برخود لرزيدم... مثل برگی در مسیر تندباد سست شدم و مثل قطره شبنم بر خاک افتادم... پروانه از پیله رهید...؛